برگشته ام امشب به خود از راه نشابور
شیرین دلکم یک دو دهن شوربخوان شور
ای سوره ء اعراف من ای قبله ء هشـتم
در ظلمت من پنجـره ای بـاز کن از نـور
ای طوس تو میقات همه چله نشینان
آبی تری از نور درخشان تری از طور
از شهر سنـابـاد برایــم کفن آریــد
امید که با نام تو سر بر کنم از گور
در حادثه موسای به هوش آمده ماییم
سبحانک یا نور تر از نور تر از نور
علیرضا قزوه
يا علي
سري داريــم و سوداي غم تو
پري داريــم و پرواي غم تو
غمت ازهرچه شادي دلگشا تر
دلي داريــم و دريــاي غم تو
قیصر امین پور
هنگام كه همراه آفتاب
به خانهء يتيمكان بيوه زني تابيدي
و صولت حيدري را
دستمايهء شادي كودكانهء شان كردي
و بر آن شانه كه پيامبر پاي ننهاد
كودكان را نشاندي
و از آن دهان كه هراي شير مي خروشيد
كلمات كودكانه تراويد
آيا تاريخ بر در سراي
به تحير
خشك و لرزان نمانده بود؟
(علي موسوي گرما رودي)
گاهي به اين مي انديشم كه در برابر چنين انساني قلب آدمي چه مي تواند به جز
محبت؟
بدون شرح! غزلي از محمد علي بهمني تقديم به آنكه مي داند:
اينجا براي از تو نوشتن هوا كم است
دنيا براي از تو نوشتن مرا كم است
اكسير من! نه اين كه مرا شعر تازه نيست
من از تو مي نويسم و اين كيميا كم است
سرشارم از خيال ولي اين كفاف نيست
در شعر من حقيقت يك ماجرا كم است
تا اين غزل شبيه غزلهاي من شود
چيزي شبيه عطر حضور شما كم است
گاهي تو را كنار خود احساس مي كنم
اما چقدر دل خوشي خوابها كم است
خون هر آن غزل كه نگفتم به پاي توست
آيا هنوز آمدنت را بها كم است؟
هروقت صحبت ازرباعي ميشود يكي از نامهايي كه به عنوان رباعي سرا مطرح مي شود
جليل صفر بيگي ست اما وقتي غزلهاي او را در كتاب شكلكي براي مرگ خواندم به نظرم
آمد كه اگراو غزل راهم مثل رباعي جدي مي گرفت شايد آوازه اي را كه امروز دررباعي
دارد در غزل هم مي داشت اين غزل را بخوانيد شايد با من هم عقيده شويد :
ماه(۲)
بعد از سلام عرض شود خدمت شما
ما نيز آدميم بلا نسبت شما
بانوي من زياد مزاحم نمي شوم
يك عمر داده است دلم زحمت شما
باور كنيد باز همين چند لحظه پيش
با عشق باز بود سر صحبت شما
اما هنوز هم كه هنوز است به دلم
سر مي زند زني به قد و قامت شما
انگار سالهاست كه كوچيده اي و ما
بر دوش مي كشيم غم غربت شما
ما درد خويش را به خدا هم نگفته ايم
تا نشكنيم پيش كسي حرمت شما
*****
من بيش از اين مزاحم وقتت نمي شوم
بانو خدا زياد كند عزت شما
"مختصر بگویم : این مجموعه از جمله اتفاقهایی ست که باید در غزل امروز می افتاد
که اگر نه با سیامک بهرام پرورکه با نسل اواتفاق افتاده است نسلی که به پسند من وما
کاریش نیست اما ما را به پسند او بسیار کاراست."
این پاراگراف پایانی مقدمهء کتاب عطرتند نارنج است که محمدعلی بهمنی برای غزلیات
سیامک بهرام پرور نوشته است. غزلی از این کتاب را بخوانید :
هشت سماع با نت هشتم
در تو یک پنجرهء باز به من می خندد
شوق صد چلچله آواز به من می خندد
و صدای تو که موسیقی دستان خداست
پرده در پرده به آواز به من می خندد
هق هق نی نه!همان حق حق دف دستانت...
نازنین قهقهء ساز به من می خندد
هی نکیسا! نت هشتم نت دل را بنواز
(فاس لا سی درمی)باز به من می خندد
دل دلت کشت مرا های! دلم را بفشار
نت هشتم بت طناز به من می خندد
****
پشت نیلوفر بازوی نوازشگر تو
آن دو قمری پر ازنازبه من می خندد
نیل صد فاجعه در پیش خدا همراهم
تو عصا باش که اعجاز به من می خندد
ماه بانوی لطافت گل خورشید نشان
با تو آیا شب غم باز به من می خندد؟!...
عقاب قلهء یوشان نام مجوعه غزلیست از امیر حسین اللهیاری با مقدمهء بهاءالدین
خرمشاهی پاره ای از مقدمهء کتاب را به همراه یک غزل از کتاب بخوانید : شعرش
مستقل است آمیزه ای ازاعتماد ووهم ازنستوهی و تسلیم واز تسلیم وانکارونعره ونجوا
با وزنهایی گس وغریب وردیفهای همیشه حاضرو گاه بلند ترازحد متعارف...شعرهای او
مثل هیچ کس نیست.مضامین او غالبا غیر منتظره و غافلگیرکننده اند...
غزل شماره ۱۳
خفته ها!زنگ چیز خوبی نیست
شیشه ها!سنگ چیز خوبی نیست
وصله ها را به من بچسبانید
به شما انگ چیز خوبی نیست
پاک کن می کشم به زندگی ام
که ببین رنگ چیز خوبی نیست!
های عاشق نشو نمی دانی
که دل تنگ چیز خوبی نیست
کری از پیش یک سه تار گذشت
گفت:آهنگ چیز خوبی نیست
ها!خمت می کنند و حالا هی ــــ
ــــ تو بگو ننگ چیز خوبی نیست