هایکو
نشسته است
بر بلند ترین شاخه
کوکوی تنها
**********
هیاهوی باغ -
دو درخت بلند تر
گرم عشقبازی
**********
تابش خورشید
از میان شاخه ها
بر کفشدوزک
**********
گنجشک لرزان
بر روی پرچین باغ -
باران پاییز
زیر پای عابران
خیابانی پر از جنازه
آزارم می دهد
سوز پاییزی
******
بهار در می زند
تابستان در آغوش من است
در را باز نمی کنم
قنوتها
انگشت به انگشت
روز شمار دیدارند
و چشمها قنات قنات
ندبه خوان انتظار
ـــ خدا کند که بیایی ـــ
دعای سال است
و خیلی ها
آمدنت را ضروری می دانند
چقدر تماشایی ست
روز آمدنت :
خیل منتظرانی که
خود را به نفهمی می زنند
و تو را به جا نمی آورند.
خيلي پيش ترها
خودم را از هر طرف كه مرور مي كردم
به يك نقطه مي رسيدم
كمي پيش تر
به تكرار
و حالا
اين مرور چند سويه
مرا به هيچ سوئي نمي كشاند
و به هيچ نقطه اي نمي رساند.
به موازات مسير بي سمتي
مي روم به نمي دانم كجا
و شايد هم مي دانم كجا
كسي چه مي داند.
راه گريز را خودت نشانم دادي
پنجره اي كه گشودي
باد را بد نام نمي كند.
من بی تو به اینکه من منم مشکوکم
حتـــی به تبــــار و زادنــــم مشـــکوکم
گیرم که نفس درجریان است چه سود
وقتـــی که به اصل بودنــــم مشـــکوکم
تمام فاحشه های شهر
تو را می شناسند
و می دانند
هرگز
پیش پایشان
نیش ترمز هم نخواهی زد.
چرا؟که تو
به همهء آنها گفته ای:
ـــ حوصلهء رانندگی ندارم.
دستي تكان بده
آن قدر دور شده ام
كه مي ترسم
گمت كنم.
************
كاش
با زنگ صداي تو
از خاك برخيزم!
************
هر شب خواب مي بينم
كه بيدارم
و بيداري
روياي هر روز من است
تا دير نشده
يكي مرا بيدار كند.
براي او كه نگاهش حقيقت من است
حقيقت بي ترديد من
و حقيقت من
بي ترديد
تصوير مبهم مردي ست كه در چشمان توست
روي برگرداني
ميان ميليونها تصوير
گم مي شوم
زن که هیچ
مردی را سراغ ندارم
مردانه تر از تو
بر مدار علی
گردیده باشد.
آن زمان کز بیخودی ما تیغ و کف نشناختیم
یـــوسفی و جلــوه ای و مصر بــازاری نبود
من نه شاعرم و نه نویسنده اما حرفهایی برای گفتن دارم که شاید شنیدنشان برای شماخالی از لطف
نباشد :
حسنت حتی
آنانی که بی محبت تو نفس می کشند را
بی قرار می کند
حال این من و قلبی که
تپشهایش تکرار نام توست
(تو خود حدیث مفصل بخوان...)