تبليغاتX
یک غزل مانده به تو

 

به دلیلی که نمیدونم وبلاگم برای بعضی از دوستانم که در خارج از تهران

زندگی میکنن فیلترشده به همین دلیل ازاین به بعد دراین آدرس می نویسم :

 

           www.hmostafapoor.blogfa.com   

                               

+ نوشته شده در  بیست و دوم خرداد 1386ساعت   توسط حسین مصطفی پور  | 

شعر معاصر مکزیک

 

Desiderio Macias Silva

دسی دریو ماسیاس سیلبا

 

زندگی

دست ساییدن

از دیواری

به دیواری ست.

 

پوسته ای سر سخت

                      از خاکستری گرم.

 

پایداری هیمه ای نیم سوخته

دم به دم در برابر باد.

 

هر دم حجمت می کاهد

اما فروغت می افزاید.

 

        **********

       

          تصویرت را

             انکار می کنند

و نمی توانم خود را در آینه ببینم

بی آن که

آینه بسوزد.

       

        **********

 

   Elena Jordana

النا خوردانا

 

اگر سه ساله بودم

از تو می خواستم برایم لالایی بخوانی

با هم بادبادکی هوا می کردیم

موهایت را می کشیدم

و شکمت را غلغلک می دادم.

اگر کنترل چی بودم

بلیت هایت را کنترل نمی کردم

می گذاشتم با تمام قطارها مجانی سفر کنی.

اگر خواهر کوچک ترت بودم

دوچرخه ام را به تو قرض می دادم ،   

کتاب هایم ، رویاهایم را.

اگر خاله ات بودم

آستین پیرهنت را وصله می کردم ،   

برایت سوپ می پختم ،   

رویت شالی می انداختم

_ آنچنان که " وایه خو" می گوید _

نه برای آن که سرد است بلکه برای آن که سرد بشود.

اگر به خدا ایمان داشتم

از او می خواستم که این قدر غمگین نباشی.

اگر شهامت داشتم

این شعر را برای تو می فرستادم.

 

سزار وایه خو : شاعر و نویسنده ی پرویی

 

        **********

 

Antonio Castaneda

آنتونیو کاستانیه دا

 

من

باز مانده ای نا به خود

از خویشم

 

        **********

 

Baudelio Camarillo

بادلیو کاما ریجو

 

آن قدر اندامت را خوانده ام

که در خاطره ام نیک می شناسم

آنچه برای خود به زیر پوستت داری

و تا ابد نا منتشر خواهد ماند.

 

        **********

 

شب را بر من روا داشتی

تا پوست هذیان زده ام را بر آن نهم.

دردی را که از هر پنجره ای می آید فرو می دهم.

ارزانی ام داشتی

                  قلبی آکنده از سایه ای متراکم ،   

                  پندارهایی سوزان در هر دست

                  و این خون که هر بار رقیق تر جریان می یابد.

فقط همین خستگی مدام از عشقت بر جای مانده

تنها برای آن که به یادت آرد

آنچه در دستانم می سوزد ،   

                              این آینه های شکسته.

 

ترجمه ها از رامین ناصر نصیر و خوسه گوادالوپه خیمنس کورونادو

  

+ نوشته شده در  بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت   توسط حسین مصطفی پور  | 

 

هایکو

 

 نشسته است

بر بلند ترین شاخه

کوکوی تنها

**********

هیاهوی باغ -

دو درخت بلند تر

گرم عشقبازی

**********

تابش خورشید

از میان شاخه ها

بر کفشدوزک

********** 

گنجشک لرزان

بر روی پرچین باغ -

باران پاییز

+ نوشته شده در  بیست و پنجم اسفند 1385ساعت   توسط حسین مصطفی پور  | 

چارلز بوکوفسکی یکی از معروف ترین چهره های شعر و نـثر به شیوه ی جدید در

آمریکاست که گفته می شود بیشترین تاثیررادراین عرصه بر دیگران گذاشته است

مـقلدان فراوان سبک و شیوه ی او تاییدی بر این مدعاست بـوکوفسکی در یکی از

شهرهای آلمان به نام"آندرناخ "از پدری آمریکایی و مادری آلمانی به سال1920

به دنیا آمد ازسه سالگی به همراه خانواده به آمریکا رفت ومدت پنجاه سال درشهر

لس آنجلس زندگی کرد. اولین داستانش را به سال 1944 و در سن بیست و چــهار

سالگی نوشت. سـرودن شعر را نیز از سی و پنج سـالگی آغـاز کرد. زبان وسبـک

بوکوفسکی درشعرویژه ی خود اوست سروده های او با بهره گیری اززبان محاوره

در عین سادگی از نوعی پیچیدگی  و طنز سیاه برخور دارند که نوع نگرش او را به

هستی بیان می کنند...

وی در طول زندگی ادبی اش بیش از چهل و پنج اثر به نظم و نثر منتشرکرد و درنهم

مارس 1994 یعنی اندکی پس ازتکمیل آخرین اثر خود به نام " پالپ " در گذشت.

این چند شعر را از او با ترجمه ی سهند صاحب دیوانی بخوانید :

 

دخترا...

 

پنج ساله به همین یه دونه حباب زل می زنم

که گرد و غبار یالقوزی من نشسه روش

دخترایی ام که میان اینجا

             وخت ندارن تمیزش کنن...

منم بی خیالش بودم و

انقده مشغله داشتم

که حالیم نشده بود

نور خوب رد نمیشه

از میون این غبار پنج ساله...

 

شروع ...

اون وخ که زنا

آینه شونو با خودشون نبرن

              هر جا که میرن

شاید بتونن با من

           راجع به ازادی

                  گپ بزنن ...

 

آفرینش...

 

ون گوگ گوششو برید

و دادش به یه فاحشه

اونم چندشش شد و گوشو پرت کرد...

ـــ ون!

فاحشه ها گوش نمی خوان

            پول میخوان...

فکر می کنم واسه همین تو نقاش بزرگی بودی

تو

چیزای دیگه رو نمی فهمیدی...

 

آره آقا...

 

همه ی همسایه ها فکر می کنن

ما

دیوونه ایم

مام فکر می کنیم اونا

              دیوونه ن 

همه مون راس میگیم...

 

این لحظه

دروغه!

هنر پیشه های بزرگ

شاعرای شهیر

رجال کبیر

نقاشای بزرگ

موزیسین های بزرگ

عشقای بزرگ

دروغه...دروغه...دروغ...

باید از اول شروع کنیم

همه ی اینا رو بریز دور

تو حالا تنهایی 

به ناخنات نیگا کن

انگشتتو بذار رو دماغت

شروع کن

روز خودشو پرت می کنه

               طرف تو ...

+ نوشته شده در  چهارم اسفند 1385ساعت   توسط حسین مصطفی پور  | 

زیر پای عابران

خیابانی پر از جنازه

آزارم می دهد

سوز پاییزی

      ******

بهار در می زند

تابستان در آغوش من است

در را باز نمی کنم

 

+ نوشته شده در  هجدهم بهمن 1385ساعت   توسط حسین مصطفی پور  | 

 صلی الله علیک یا ابا عبدالله الحسین 

 

 

ای که بـه عـشـقـت اسـیـرخیـل بنـی آدمـنـد

ســوخــتـگان غــمـت بـا غــم دل خــرمـنـد

هـرکه غمت را خرید عشرت عالم فروخت

بــا خـبـران غـمـت بـی خـبـرازعـالـمـند...

  

+ نوشته شده در  سی ام دی 1385ساعت   توسط حسین مصطفی پور  | 

من هـم توسط هیلا ی عزیز وارد بازی شب یـلـدا شدم ( گفتن پنج خصلت از خــودت

کـه دیگران کمتر می دانند و دعـوت پـنج نفر به این بـازی) اول می خـواســتم از او

عـذر خـواهـی کنم تا مراازاین بـازی معـاف کند اما ابتکار بادبادک مرا هم وسوسه

کرد تا دراین بازی شرکـت کنم وآن ابتکاراـین است که به جـای گفـتـن خـصوصـیات

به طـورواضح آنها را درقـالـب یک شعـر یا هایکو بیان کنیم من هـم هرچه درذهـنـم

و کتا بهایــم گشـتم شعـری مناسـب تر از اـین شعـردکتر قیصرامین پور بـرای خـودم

پیدا نکردم :

رفتار من عادی است

اما نمی دانم چرا

این روزها

از دوستان و آشنایان

هر کس مرا می بیند

از دور می گوید :

                    این روزها انگار

                    حال و هوای دیگری داری!

اما

من مثل هر روزم

با آن نشا نیهای ساده

و با همان امضا همان نام

و با همان رفتار معمولی

مثل همیشه ساکت و آرام

 

این روزها تنها

حس می کنم گاهی کمی گنگم

گاهی کمی گیجم

حس می کنم

از روزهای پیش قدری بیشتر

این روزها را دوست دارم

گاهی

_ از تو چه پنهان _

با سنگها آواز می خوانم

و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم

این روزها گاهی

از روز و ماه و سال از تقویم

از روزنامه بی خبر هستم

حس میکنم گاهی کمی کمتر

گاهی شدیدا بیشتر هستم

حتی اگر می شد بگویم

این روزها گاهی خدا را هم

                        یک جور دیگر می پرستم

 

از جمله دیشب هم

دیگر تر از شبهای بی رحمانه دیگر بود :

من کاملا تعطیل بودم

اول نشستم خوب

جورابهایم را اتو کردم

تنها_ حدود هفت فرسخ _ در اتاقم راه رفتم

با کفشهایم گفتگو کردم

و بعد از آن هم

رفتم تمام نامه را زیر و رو کردم

دنبال آن افسانهء موهوم

دنبال آن مجهول گشتم

و سطر سطر نامه ها را جستجو کردم

چیزی ندیدم

تنها یکی از نامه هایم

بوی غریب و مبهمی می داد

انگار

از لا به لای کاغذ تا خوردهء نامه

بوی تمام یاسهای آسمانی

احساس می شد

 

دیشب پس از سی سال  فهمیدم

که رنگ چشمانم کمی میشی است

و برخلاف سالهای پیش

رنگ بنفش و ارغوانی را

                              از رنگ ابی دوست تر دارم

 

گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک

یک روز کامل جشن می گیرم

گاهی

صد بار در یک روز می میرم

حتی

یک شاخه از محبوبه های شب

یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است

 

گاهی نگاهم در تمام روز

با عابران ناشناس شهر

احساس گنگ آشنایی می کند

گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را

آهنگ یک موسیقی غمگین

                                هوایی می کند